|
سماع سرد |
|
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد |
بخواب دلخواه من بخواب كه دنيا به كام ما نيست بخواب كه نبودن بهتر از بودن است بخواب دلخواه من
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترانه |
شيطان را محرم خود و تو را غريبه اي پنداشتم، آرزو كردم آزادم كني از بند اين همه. خطا رفتن و بريدن كه براي كسي چون من، سست و له شده، كار دشواري نبود. از خودم نااميدم اما به تو اميدوارم كه مرهم دردهايم بوده و هستي اما من ... آتش ميخواهم كه گناهم را بسوزد، آتش ميخواهم كه جسمم را بسوزد، روحم را بسوزد، آتش ميخواهم كه مرا به تو بازگرداند. آرزوي بهشتت را دريغ كن كه خنكايش كرختم ميكند. دنبال هر نسيمي رفتم، به لجنزار رسيدنم از اينست... نسيمي كه به لجنزار ميبرد را به خيال باطلي همراه شده ام، ميدانستم مقصدش بيراهه اي است اما لجنزار را... از اين ميترسم... اگر ادامه دهم... ادامه دهي با تمام وجودم متلاشي ات ميكنم. ادامه دهي سنگ ميشوم و ذره اي از شيشه هاي برنده ي كثافتت كه با ظاهر فريبنده اش بازيم ميدهد باقي نميگذارم. ادامه دهي تا سر حد كشتنت ميروم، گر كسي چون تو نباشد چيزي از معناي جهان كم نميشود.
+ نوشته شده در شنبه 1388/06/28ساعت 7 قبل از ظهر توسط ترانه |
در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره در انزوا روح را ميخورد و ميتراشد...(هدایت) كاش دردم از درد كسي بود. كاش چون تويي مقصر بودي كه به راحتي از بار اينهمه گناه شانه خالي كنم. يك نفر نيست تا با او از تنهاييم گويم، از درد مشترك همچون من هايي كه ظاهر را چون باطن بزرگ كرده اند. از من هايي كه فرشتگي تنها دليل انحرافشان شد. من هايي كه نميگويند من هيچم، ميگويند شايد كسي از اين هيچ كمكي خواهد... من هايي كه ساده باورند، آري ابلهي را به نهايت رسانده اند و در نقاب سادگي، حماقتي بزرگ را نهفته اند كه اگر بازگو شود، زمين و زمان لرزه اش ميگيرد. من هايي كه كسي چون او را به جرم اطاعت فراموش كرده اند. من هايي كه هميشه سر به زير انداخته اند و چون حيواني پشت هر غريب و آشنايي غريب سرخم كرده و رفته اند. كاش اندوهم را مرزي بود. كاش پشيماني ام را دردي جسماني بود، عميق، كه تا از تو روي گردانم، مغزم تير ميكشيد. كاش دستانم را نيالوده بودم به خون اين ضعيف بي همه چيز پرمدعا... كاش يكباره نيست شدن ، مرا از اين غم رهايي بود. نميخواهم بيش از اين بازگويم. نميخواهم كسي بخواندم، ميخواهم تنها باشم. اما در تنهاييم كسي را كه اكنون از گفتن اسمش شرم دارم پرورانده باشم. كاش بازگردد به باورم... معبود من بازگرد...
+ نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 10 بعد از ظهر توسط ترانه |
زماني رسيدم كه خط باريك عشق و نفرتت را گم كرده بودي، دير رسيدم و از تو گذشتم. تو هم گمم كردي، من كه خود گمشده، بودم. عادت كرده ام علاقه ام را با آب ديده بشويم، تو ناكجاآبادت را برو، من هم از پي گمراهيم راهي مييابم. از چشمان شيطاني ام پلي ميزنم به غرور و از آنجا باز به ابتداي مسيري تكراري، با كسي چون تو، ببين! حلقه ي طلسمم به چه سادگي بسته ميشود...
+ نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترانه |
تنها شعله ناچيزي از علاقه، زندگي چراغ ماست. گر پنجره را بگشايي با اندك نسيمي ... اووووفـــــــــــــ. در من بمان تا در تو بمانم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترانه |
شادي هاي دروغيني كه دلخوشي ام شده را در تو مييابم و باز حسرتي كه پشت هر لحظه ام پنهان است، غم در صدايم ميجوشد و تو ... و تو اين بار نيز... سكوت. تعفن هرزگي در غمگيني شادي ام جاريست. با چشمان باز خوابي بر آب ميبينم... بي قايق دل به دريا زدن... باز هم فريب هاي هميشگي... تو مرا فريب بده ... من خودم را!!! 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترانه |
به حرمت از من گفتنت از تو ميگويم تا بگويم هستم، كه بودنت را ميبينم. " حرمت نگه دار دلم... گلم..."
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترانه |
با زبان بريده سخن ميگويم. درياب كه سكوتم از چيست. پا در هوا و معلق در انتظار هيچ نشستن ... با زبان بريده سخن ميگويم. زباني كه توان گفتنش نيست ورنه ... توان گفتنش نيست... پايان
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 11 بعد از ظهر توسط ترانه |
به دنبال تو بوده ام و هستم هنوز... در عصر تنهايي تو را خواندن كه حادثه اي نيست. شگرفي از توست كه آميخته ي روحم شده اي! آه... روح من... و لبخند كجي كه بر چهره ام مينشيند تنها پاسخ من است. نامش را خوشآمدگويي بگذار! خوش آمدي... خوش آمدي :)
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 1 قبل از ظهر توسط ترانه |
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/24ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترانه |